به بهانه اکران فیلم " نه جایی برای مردان " (no country for old men) در سالن شهید مطهری دانشکده کشاورزی دانشگاه گیلان.
فیلم " نه جایی برای مردان " برنده جایزه آکادمی فیلم آمریکا (AMPAS) در سال 2007 به نویسندگی فیلم نامه و کارگردانی برادران " کوئن " و بازی Josh Brolin, Tommy Lee Jones ، Javier Bardem و...
این فیلم نامه بر اساس نوولی ( رمانی ) به همین نام از Cormac McCarthy نویسنده آمریکایی در سال 2005 نوشته و منتشر شده است . نام این رمان برگرفته از شعری از William Butler Yeats به نام Sailing to Byzantium ( به سوی استانبول ) است .
" نه جایی برای مردان " داستان معامله مواد مخدر است که ناموفق بوده و به دنبال آن تعقیب و گریز موش و گربه واری نمای کلی داستان فیلم را به وجود می آورد. که سه مرد در تعقیب و گریز یکدیگر در صحرا های تگزاس و در مرز بین ایالات متحده امریکا و مکزیک در سال 1980 روی می دهد.
در یکی از روستا های تگزاس ، " لوین موس " مردی شکارچی که به طور اتفاقی در بیابان با اجساد مرد ها و سگ های شان رو به رو می شود . از شواهد موجود در منطقه این طور بر می آید که این افراد قاچاقچی های مکزیکی هستند که با خود مواد مخدر حمل می کردند و به دلیل فریب و نیرنگ و کلاهبرداری در معامله کشته شده اند. " موس " به جای اینکه این موضوع را به پلیس گزارش دهد ، دو میلیون دلار پول را که در کنار جسد یکی از اعضای باند بود برداشته و فرار می کند.در حین این گریز متوجه شد " آنتوان چیگور " قاتلی روانی است که در صدد یافتن و کشتن او و باز پس گرفتن پول است و ...
این فیلم از سوی جامعه منتقدین مورد تحسین قرار گرفته است به طور مثال " Roger Ebret " در روزنامه " شیکاگو سان تایمز " می گوید : " بهترین فیلمی است که برادران کوئن در طول این مدت ساخته اند. همچنین یک روزنامه نگار " گاردین " می گوید: " توانایی های تکنیکی برادران کوئن در ارائه اثری با مناظر و نماهای سبک وسترن یاد آور کارهایی از " آنتونی مان " و " سم پکین پا " است که تنها با تعداد اندکی از کارگردانان در قید حیات برابری می کند.
نمای کلی از فضای متروک و وسیع غرب تگزاس در ژوئن 1980 و کلانتر شهر (Ed Tom Bell) که اعتقادات خود را در ابتدای فیلم با این جملات آغاز می کند که : " زمان در گذر و همواره همهی چیز در حال تغییر است ، به خصوص این منطقه که به طور فزاینده ای خشمگین و خشن می شود. " که این داستان سرایی و نقل این جملات در ابتدای فیلم هم زمان به دستگیری قاتل روانی " آنتوان چیگور " است . قاتلی که به نظر کلانتر سلاح ندارد و تنها چیز عجیبی شبیه کپسول هوای فشرده همراه او است.
در این فیلم مانند بسیاری از فیلم های برادران کوئن اصولی مانند فرصت و مجال ، اراده و اختیار ، سرنوشت و تقدیر به چشم می خورد .
در " نه جایی برای مردان " این گونه به نظر می رسد که اتفاقات فیلم از انسجام کاملی برخوردار نیست ، شاید بتوان ان را کولاژی از تمام فیلم ها در ژانر های Crime / Drama / Thriller دانست. در واقع تمام ان اتفاقاتی که ممکن بود در یک فیلم در این ژانر ها رخ دهد دیده می شد.
گرچه هیچ بایدی برای یک فیلم در داشتن یک پایان خاص وجود ندارد اما اصولا یک فیلم باید این حس را به بیننده القا کند که انتهای داستان وا گرا نیست. شاید بتوان این گونه گفت که کارگردان خواسته در سکانس پایانی بدون هیچ نتیجه گیری خاصی تصمیم گیری نهایی را به بیننده واگذار کند ، اما این واگذاری زمانی موفق خواهد بود که انتهای داستان فیلم همگرا باشد تا تماشاگر بتواند آن را در ذهن خود جمع کند.
به عنوان مثال می توان به فیلم "سگ مغولی " که به تازگی از یکی از شبکه های صدا و سیما پخش شد اشاره کرد که روند و خط سیر این داستان بسیار شسته رفته و سر راست بود و با اینکه فاقد اتفاقات و حوادث خاص بود اما داستان به نحوی خوب جمع شد.
اگر یک فیلم این حس را منتقل کند که بعد از تمام شده آن جملاتی مثل " فیلم چرتی نبود " یا اینکه " اثری کاملا بی هدف بود " از بیننده شنیده شود ، احتمالا یک جایی در محتوا مشکل دارد. گرچه " نه جایی برای مردان " از نظر حرفه ای فیلم تقریبا خوش ساختی بود و برای القا حوادث از ابزار خوبی استفاده کرده بود اما دقیقا یک ماجرای بی هدف بود ، یک سری از اتفاقات عادی در جامعه آمریکا که این روز ها از زبان خیلی از دوستانی که در آن سوی آب زندگی می کند می توان شنید یا مانند حوادث و قتل ها و دزدی هایی که مثال آن ها را در بسیاری از فیلم های دیگر به وفور دیده بودیم.
همچنین فیلم سعی می کرد در سکانس هایی که اکثرا در اواخر فیلم اتفاق افتاد تصمیم را به عهده بیننده بگذارد یا بیننده را به فکر وادار کند مانند جایی که به " کارلا " Carla Jean Moss همسر "لوین موس " Llewellyn Moss در منزل اش پس از مراسم تدفین مادر " کارلا " با آن جملات به ظاهر فلسفی و عمیق در مورد "شیر یا خط " نوید مرگ را داد و در آخر تصویر خروج او از منزل نمایش داد.
اصولا کارگردان در واگذاری تصمیم به بیننده باید این مقوله را در نظر داشته باشد که این واگذاری تصمیم نهایی به هدف فیلم لطمه نزند و همین اینکه این قطع کردن فیلم باعث ایجاد شکاف در ذهن بیننده نشود که به نظر کارگردان نتوانست در این سکانس و همچنین سکانس پایانی فیلم که با صحبت های کلانتر به اتمام رسید این واگذاری نتیجه گیری را به بیننده خوب انجام دهد ، انگار انتهای فیلم را نمایش نداده باشند.
گرچه منصفانه این است که برای نوشتن در مورد یک اثر هنری با یک بار دیدن فیلم تقریبا غیر قابل قبول به نظر می رسد ، اما دلیل اینکه این فرصت را برای بار دیگر به خودم و فیلم برای تماشای دوباره نمی دهم این است که فیلم فاقد جاذبه ای کافی ست که بیننده را محو خودش کند.
تصاویر و لوکیشن های تکراری ، مانند وجود داشتن فرستنده در کیف پول و رد یابی توسط آن ، استفاده از کانال هوا ساز و ارتباط شبکه ای آن در یک ساختمان و پنهان کردن کیف پول در آن و... حتی انفجار اتومبیل Anton Chigurh در مقابل فروشگاه برای پرت کردن حواس فروشنده بسیار مضحک بود ( چطور در همه لوکیشن های تیر اندازی و ... همه ی افراد در اطراف کاملا بی توجه بودند ، اما انفجار اتومبیل در کنار آن مغازه آن چنان حضار در صحنه را مدهوش و متعجب کرد که آدم یاد صحنه فیلم های ایرانی می افتاد که این اتفاقات کمتر در کوچه و بازار اتفاق می افتد در حالی که در جامعه آمریکا این موضوع چندان عجیب نیست و این بی توجهی تمام افراد و حضور یک مرد با قیافه ای خوف انگیز با یک پای مجروح و خون آلود و لنگان و سرقت از آن فروشگاه تقریبا از دید همه افراد فروشگاه پنهان ماند.) یا اتفاقات و حضور بی دلیل Carson Wells که نه دلیل حضور او چندان مورد قبول بود و نه دلیل حذف او ، انگار فقط می خواستند چند دقیقه ای فیلم را کش داده باشند.
تنها ایده ای که به نظر جالب می آمد و یا حداقل در سایر فیلم ها کمتر دیده شده بود یا دیده نشده بود ، استفاده از کپسول هوا به جای اسلحه بود .
شاید بهتر بود برای بیان بهتر فیلم از نوع روایت غیر خطی استفاده می شد. اصولا روایت خطی بسیار فیلم را ساده می کند. برای نمونه می توان به فیلم "21 گرم " اشاره کرد که موضوعاتی عادی و ساده داشت ، اما چیزی که علاوه بر بازی خوب بازیگران باعث قوت و در واقع موفقیت فیلم شد نحوه روایت غیر خطی آن بود.
در پایان می توان گفت که " نه جایی برای مردان " به عنوان فیلمی که در " هالیوود " تولید شده بود ، اثر خوبی بود . در کل از تولیدات " هالیوود " نمی توان انتظار فیلم هایی عمیق و هدفمند را داشت.
THAT is no country for old men. The young
In one another's arms, birds in the trees
- Those dying generations - at their song,
The salmon-falls, the mackerel-crowded seas,
Fish, flesh, or fowl, commend all summer long
Whatever is begotten, born, and dies.
Caught in that sensual music all neglect
Monuments of unageing intellect.
An aged man is but a paltry thing,
A tattered coat upon a stick, unless
Soul clap its hands and sing, and louder sing
For every tatter in its mortal dress,
Nor is there singing school but studying
Monuments of its own magnificence;
And therefore I have sailed the seas and come
To the holy city of Byzantium.
O sages standing in God's holy fire
As in the gold mosaic of a wall,
Come from the holy fire, perne in a gyre,
And be the singing-masters of my soul.
Consume my heart away; sick with desire
And fastened to a dying animal
It knows not what it is; and gather me
Into the artifice of eternity.
Once out of nature I shall never take
My bodily form from any natural thing,
But such a form as Grecian goldsmiths make
Of hammered gold and gold enamelling
To keep a drowsy Emperor awake;
Or set upon a golden bough to sing
To lords and ladies of Byzantium
Of what is past, or passing, or to come.
یادم آمد ، هان ،داشتم می گفتم آنشب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی! چه سرمایی!
باد برف و سوز وحشتناک *
سورت سرمای دی که آمده است و خیلی زودتر پیچیده
میان کوچه های شهر، دست هایی که توی جیب
ها آرام گرفته و سرهایی که خودشان را زیر یقه های ایستاده پالتوی نخ نما پنهان می
کنند.
دست هایی که توی جیب ها می مانند ، برای اینکه چشم ها ببیند و با آن حساب و کتاب کنند دور
از نگاه آشنا و غریبه ، گاه از سر نداری و این همه چیز های عجیب و باور نکردنی توی
بازار رنگارنگ شهر ، گاه برای نقشه ای و تصمیمی و هدفی.
وقتی همیشه سرد باشد و زمستان و وقتی مردم عادت
کرده باشند به این همه سردی ، مگر می توان این پالتوی کهنه را از آن ها گرفت که هم
برایشان نقاب است و هم تن پوشی برای سرما.
شهر هم توی این بازی سرد کم نمی آورد ، آدم ها را
می گرداند توی خیابان هایش و سر پناهی برای تنفس، برای یک نفس گرم ، تا این سرمای
کهنه و نخ نما را از سینه ها بدزدد ، انگار
نیست.
انگار سرما رفتنی نیست .
حرف های یکی از دوستان توی گوش هایم می پبچد . زمستان سردی بود انگار
یک زمستان ممتد. زمستانی که حتی تابستان را هم فتح کرده بود ، مقابل کنسولگری
پاکستان سرخوش و بیخال و جوانانه می گذشت
، اخوان را دید که آرام توی خیابان با شعر هایش می خرامد به او که رسید با طمانینه
سلامی داد و اخوان بی هیچ مقدمه ای گقت: "زمستان
بس ناجوانمردانه سرد است. بس نا جوانمردانه... " آن دوست جوان جا خورد ، دست
هایش را توی جیب هایش فرو برد و به سرمای زمستان اندیشید و بعد ها این خاطره ای شد
برای او ، برای خاموشی آن سرخوشی های جوانی و حس عمیق واقعیتی که جریان دارد.
از این همه سرمایی که قامتش را تکیه داده بر این
روز ها ، خیابان ها را با دستانی پنهان از همه و بینی یخ زده و نفس های سرد زیر
پا می گذارم و به امید گرمایی راه را می پویم .
چیزی توی ذهنم می دود ، مثل خاطره ای خوب ، مثل
یک یادگاری از آغاز همه ی زمستان های سرد و همه روز های یخ زده که نفس نیز جرات حضور ندارد . خاطره ای که گرچه همیشه رنگی هم
نبوده ، گاهی سختی توی آن موج می زد اما سر پناهی گرم بود برای آغاز زمستان.
می دوم و خودم را به سرپناهی گرم می رسانم ، به
آرامش و خاطراتی که میان سفره ی رنگارنگ یلدا پنهان شده به دست های مهربان
همیشه گرم حتی در سرمای زمستان . این جا سرزمین من است سرزمین مردمانی همیشه گرم
در زمستان های سرد و سوزان. به یاد بزرگتر هایی می افتم که انگار خیلی زودتر سرمای
استخوان سوز را درک می کردند و خانه هایشان محفلی گرم برای دست های یخ زده ما بود .
لیک ، خوشبختانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد
همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود
همچون شرم **
یلدا را با تفالی ، خاطره ای و سفره ای گرم تمام که می کنیم ، خداوندگار بر تاریکی غلبه می کند ، پاکی بر پلیدی ، نور
بر ظلمت و سیاهی و شب ِ گرم را به صبح
پیوند می زنیم ، با گپی و گفت گویی و سخنی.
گرد آمدیم:
شبچره ای بود و
آتشی،
گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت
...
وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ
در اوج سرگذشت
یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی
لختی به تن طپید و
به هم رفت و درشکست
با خانه می شدیم
که گرد سپیده دم
بر بام می نشست ***
* و ** مهدی اخوان ثالث
***سیاوش کسرایی